بازی اشکنک داره... سرشکستنک داره!!!
جونم بگه واستون که خدا به این دختره بازیگوشه ما خیلی لطف داشته و به ما خیلی رحم کرده. قربونش برم که خودش مواظب همه بچه هاس....
جریان ازین قراره که حدودا دوهفته پیش که اینجانب دانشگاه بودم شما پیشه مامان جون بودی و اون روز هم هیچ بچه دیگه ای خونه مامان جون نبوده و فقط شما دوتا بودین. اون جور که من ازت پرسیدم (چون طفلی مامانم اونقد وحشت کرده بوده که اصلن نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده) ظاهرا مامان جون میخاسته نماز بخونه، جنابعالی هم میخاستی یه شال که از کربلا اومده بوده به مامان جون بدی که با اون نمازشو بخونه!!! هول کردی که قبله شروعه نمازش شال رو بهش برسونی .... خلاصه جلوی پای مامان جون خوردی زمین و سرت خورد به قرنیز و متاسفانه 5 تا بخیه خورد. بدترین قسمت داستان اینه که مامانت پیشت نبود.... آخی بمیرم واست همش گریه می کردی که مامانمو میخام و میخام برم پیشه دکتره خودم ..... زمانی که برگشتم و شما رو با اون قیافه دیدم خیلی ناراحت کننده بود . برگشتی بهم گفتی مامان سرم شکست !! دکتر سرمو دوخته !!!! آخی... نمی دونم چجوری خدارو شکر کنم که بدتر ازین نبوده .....


10 روز بعد رفتیم برای برداشتن بخیه ها. ترسیده بودی و همش میگفتی دکتر میخاد بهم آمپول بزنه. دکتر خیلی مهربون بود و گف فقط میخام نخ هاشو دربیارم. بعدش یکی از بخیه هارو ک کشید بهت نشونش داد. نخ بخیه آبی بود. شما ازین ناراحت بودی که آبی رنگ پسرونه س و چرا بخیه ها رو با رنگ صورتی که دخترونه س نزدن!!!!!!! 




بازی اشکنک داره... سرشکستنک داره!!! 









