هستی گل مامانی و بابایی
تاريخ : چهارشنبه 12 شهريور 1393 | 2:04 | نویسنده : مامانی

تا دیروز 
هرچه می نوشتم عاشقانه بود !
از امروز هرچه بنویسم صادقانه است !
عاشقانه دوستت دارم

                                 http://nightmelody.comhttp://nightmelody.com http://nightmelody.comhttp://nightmelody.com  http://nightmelody.com

خوابهای طلایی 

لوس مامان 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 22 آذر 1394 | 1:36 | نویسنده : مامانی

گل نازم سلام

بگم برات که ...

منم دقیقا همینطور بودم بیش از اندازه احساساتی و هیجانی . برف که میومد نمی دونستی چیکار کنی اونقد ذوق داشتی که نمی تونم وصفش کنم

روزی که برای اولین بار برف اومد اصلا نمی خواستی بیای خونه و همون دقیقه میخواستی بری برف بازی هوا چنان سوزی داشت که حتی یه لحظه هم نمی شد بیرون موند

وقتی اومدم دنبالت دم مهد مربی ت گفت که خسته شده ازبس شمارو از سمت در دور کرده ظاهرا همش میومدی جلوی در که باریدن برف رو تماشا کنی و  چون همه ش در باز و بسته می شده و سرما داخل می شده می ترسیده که شماها سرما بخورین.

بلخره اون شب مقدار قابل توجهی برف اومد و شما خواب بودی و ندیدی من همه ش به بابا می گفتم که صبح این دختره با دیدن برفها میخواد آتیش به پاکنه و دقیقا همینطور هم شد

صبح زود از خواب بیدار شدی و دیده بودی همه جا سفید شده اومدی بالا سره من که بهم بگی ... گفتی : مامان باورت نمیشه اگه بدونی همه جا سفید شده .... برف اومده مامان بخدا راست می گم !!! بعد دستت که ملوم بود روی شیشه ی سرد گذاشته بودی رو کشیدی رو صورتم ... واااایییییی چقد سرد بود.....

به قدی هیجان زده بودی که نمیتونستی صبحونه بخوری به زحمت و با شرط و شروط چند لقمه ای خوردی و سریع لباس پوشیدی اول کلاه (که از فرط هیجان کج شده بود) بعد شال بعد لباس بافتنی و کاپشن بعد شلوار وجوراب . درسته ترتیبش اشتباهه ولی مهم اینه که به هدفت میرسی بغل

فدای دخترم بشم که توی 5 سالگی کاملا مستقل شده . به تنهایی  و با مهارت زیاد لباسهاشو می پوشه و در میاره حتی پوشیدن جوراب شلواری که اینهمه سخته !!  به تنهایی توالت میره همه کارهاش رو انجام میده و با دستهای شسته شده با صابون و مثه گل میاد بیرون (البته یکمم آب بازی میکنه خندونک)   غذا خوردن هم که نگو ... مثه یه پرنسس !! (البته غذایی که خیلی دوس داره!!) خودم باورم نمیشه روزی رسیده که بدون حرص خوردن و غذا دهن گذاشتن ؛ هستی غذاشو بخوره البته بیشترش رو مدیون مهد کودک هستم.

خلاصه باید به قولی که داده بودم عمل می کردم محبت منم لباس پوشیدم و رفتیم حیاط آپارتمان. گوله برف بازی  کردیم و یه آدم برفی مسخره درست کردیم که به همه چی شبیه بود الا آدم برفی !! از صدای خنده و بازی ما بچه های  همسایه ها اومده بودن کنار پنجره و چنتا شون اومدن با ما بازی کردند. حسابی که خیس شدیم و یخ زدیم اومدیم خونه و چای خرما خوردیم و گرم شدیم. ولی تا شب همش می گفتی بازم بریم و من واقعا متعجب بودم از اینهمه انرژی .....

نگاه بزرگترها هیچوقت مانع اون نشده که من از حرف زدن و بازی کردن با بچه م خودداری کنم. گاه اونقد غرق بازی و پا به پا دویدن هستی توی کوچه و خیابون بودم که احساس کردم توی یه دنیای دیگه داریم بازی میکنیم !!!  

عمر ما کوتاست چون گل صحراست پس بیایید شادی کنیم ......

 

 

از اینهمه شادی واقعی منم شاد میشم بوس





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 10 آذر 1394 | 21:33 | نویسنده : مامانی

ای کاش این شبکه های اجتماعی اصلا بوجود نمیومد و رابطه ها همونجور مث قبل بود . دیدارها و احوالپرسی ها سرجاش بود حیف که همه چی مصنوعی شده .... دور همی ها . دیدار ها . احوالپرسی ها و ... حتی دلتنگی ها .

اینکه از نوشتن بی بهره باشم برام غیر قابل تصوره. نوشتن تنها راه منه که باهاش زنده باشم. می نویسم و می نویسم تا زمانی که یک روز که دیگه تو این دنیا نیستم تو هم احساس دلتنگی نکنی و بدونی که قبلم و احساسم رو توی تک تک این حروف برات به یادگار گذاشتم .....

برات از تولد رومینا بگم

تولد رومینا خانم مث پرنسس های دیزنی بود که شما و فاطمه تمام هوش و حواستون به تولد بود مخصوصا وقتی بمب شادی رو استفاده کردند قیافه ت تماشایی بود خنده این اخلاقت که توی جشن ها و عروسی ها فقط دوس داری که اون وسط برقصی اعصابمو خورد می کنه نمی دونم چطور میتونی ساعتها بدونه اینکه چیزی بخوری اینطور جست و خیز کنی

تولد رومینا خیلی خوب بود و خیلی بهت خوش گذشت فقط موقع برگشتن همش گریه کردی که منم بمب شادی میخوام گریه حالا بمب شادی از کجا پیدا کنیم نصفه شبی گریه تا برسیم خونه همش بهونه گرفتی و نق زدی غمگین

سرکارخانم ها رومینا - کیمیا و هستی توی تولد رومینا محبت





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 14 تير 1394 | 0:27 | نویسنده : مامانی

خانم کوچولوی من که یکم بزرگ شدههههههه

این روزها حرفهایی ازت میشنوم که باعث میشه بی اختیار زمزمه کنم : دخترم بزرگ شده!!

بله در آستانه 5 سالگیت به وضوح شاهد رشد عقل و قوه تشخیصت هستم. زمانی که مثل یه آدم بزرگ اعلام نظر می کنی: مامان به نظرم کار اون بچه اصلن خوب نبود. نظرت چیه؟؟

و من یک لحظه فراموش می کنم که کسی که منو مخاطب قرار داده یه بچه 4/5 ساله س!!

چند وقت پیش میگفتی مامان من بزرگ میشم خانوم میشم؟ (خانم یعنی زنی که صاحب همسر و بچه س) گفتم خب اره. بعد گفتی : میخام زیاد بچه داشته باشم!! گفتم : عالیه!! بعد رفتی تو فکر و گفتی ولی نمیخام شما و بابا پیر بشین. دوست ندارمممم و بعد اینجوریگریه !!  خندم گرفته بود... خب مجبور نبودی به آینده ی به این دور و درازی فکر کنی....!!

عاشق دامن های بلند هستی که یکم روی زمین کشیده بشه. زمانی که دیدم هیچکدوم از لباسهات و حتی لباسهایی که تو بازار هستن راضیت نمی کنن پارچه خریدم و از خواهرم خواستم برات یه دامن بدوزه که (( تو  زمین باشه )) یعنی اونقد بلند باشه که رو زمین کشیده بشه.... هی وای من روزهایی رو میگذرونم ... صبح که از خواب پامیشم میبینم که شاهزاده خانم دامن رو پوشیدی و مشغوله برگزاری جشن عروسی و تولد هستی ... بنازم به این اراده قوی . خداروشکر هرروز توی خونه ما تولد و عروسیههههه ....

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 5 ارديبهشت 1394 | 0:18 | نویسنده : مامانی

هستی مامان

این اولین پست توی سال 94 هستش. نمی دونم چند وقته واست ننوشتم... دیگه حسابش از دستم دررفته. گرفتاری و فکر و خیال آدمو از زندگی غافل می کنه . این روزها که به این شکل میگذره اسمش "عمر" هستش. خداوند قراره که ازمون بپرسه که اونو چجوری گذروندیم و در چه راهی صرف کردیم... نمیدونم اونموقع باید چی جوابشو بدم ؟؟ بگم سر "هیچ" عمرم رو گذروندم؟؟ البته از نعمتهایی مث شما دختر گلم  و زندگی که خداوند عنایت کرده نباید غافل بود ولی حقیقت اینه که خیلی روزمرگ شدیم....

درواقع امروز اولین پیک نیک 94 رقم خورد. با دایی مجتبی اینا و خاله مریم به روستای شهرستانک توی جاده چالوس رفته بودیم . هوا بسیار دلپذیر و یکی از روزهای بهشتی اردیبهشت بود... چشمک میدونی مامانی خیلی روز تولدم رو دوست دارم. اردیبهشت دقیقا وسط بهاره و 15 که روز تولد بنده س وسط اردیبهشت! ینی سرکار خانم مامانت دقیقا اوج بهار دنیا اومده خندونک 

امروز هوا خیلی دلپذیر بود یجورایی وهم انگیز و مث خواب و خیال بودش. البته یکمم سرد. شمام که دیگه باید تو پیک نیک ها گل بازی کنی فرمودی : مامان اجازه هس گل درست کنم ؟ منم گفتم به نظرت میتونم بهت بگم نه؟شمام خیلی جدی گفتی نه!!  و آخرش کاری که میخاستی رو انجام دادی.

 

خدایا . بخاطر نعمتهایی که برامون عادی شدن و باعث شدن  سپاسگذاری یادمون بره

ما رو ببخش.





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 15 اسفند 1393 | 2:06 | نویسنده : مامانی

گل خودم سلام

چیزی به تموم شدن درسم نمونده و از همین حالا دلم براش تنگ شده  و درس بابایی هم تموم شده. شمام به مرز 4 و نیم سالگی رسیدی . چشم بهم زدیم تا اینقدی شدی البته خون دل هم خوردیم . الان که واست می نویسم ساعت 2 بامداد پنجشنبه 14 اسفنده. بوی کهنگی سال 93 به وضوح استشمام میشه ... باز قصه تکراریه سال نو قصه ای که فقط تو کودکی جذابیت و تازگی داره . راستش ازین قصه های تکراری خسته شدم.

یه جورایی امشب دلم گرفته و ناخوداگاه یاد زمانهایی می افتم که شما بیماری داشتی. میدونی هروقت آدم غمگینه یاد خاطرات غمگین میوفته نمی دونم چرا. خاطرات مریضی بچه ها برای هر مادری سخت و طاقت فرساست و بازگو کردنش خیلی جسارت میخاد ولی من میخام ازش برات بنویسم تا بدونی که چه سختیهایی کشیدیم تا سانت به سانت قد کشیدی و بعد اینکه شاید این تجربه ها به درد کسی بخوره.

اول اینکه توی 4 ماهگی یه سرماخوردگی خیلی بد داشتی و من و بابا چون تجربه ای نداشتیم خیلی برامون سخت بود و شمام خیلی کوچولو بودی . الهی بمیرم واست که چطور توی تب می سوختی و ترشحات پشت حلقی رو نمی تونستی دفع کنی و اذیت می شدی. از اون به بعد از اول پاییز تا آخر زمستون با نوعی آلرژی سرو کله میزنی چون ریه هات توی اون سن کم تحریک شدن و متاسفانه اثر بدی داشته.

توی 7 ماهگی بودی که یه بیماری یکم عجیب مارو گرفتار کرد. این مریضی از خانواده سرخک و مخصوص بچه های زیر  1 سال هستش  به اسم " روزئولا"  که 5 روز تب بالای 39 درجه  لاینقطع و مداوم تمام بنیه ات رو از بین برد. از اونجایی که لطف خدا همیشه شامل حالمون بود دکتر تشخیص ش عالی بود و ما به هیچ عنوان اسیر بیمارستان و دکتر های مختلف نبودیم. تب رو کنترل می کردم و بعد از 5 روز دونه های قرمزی سراسر بدنت پاشید که نشون از بازیابی سلامتی ت بود که دکتر این رو هم پیش بینی کرده بود ...... جالب اینه که این مریضی هیچ گونه دارویی نداره و نمیخاد چون علامتش فقط تب هستش که با استامینوفن و بروفن باید کنترل بشه.

و بعد توی 2 سالگی اسهال خونی به جونت افتاد..... زمانی که با تب 40 رفتیم درمانگاه دکتر سریع به این بیماری مشکوک شد و بعد از آزمایش ها حدسش به یقین تبدیل شد. من حتی ساک بیمارستان رو هم بسته بودم که بریم برای بستری ولی بازهم شکر خدا با همکاری شما و درایت های دکترت و البته پرستاری های من و بابا از پس این مریضی وحشتناک هم سربلند بیرون اومدی.

بله سرکا ر خانم . اینها فقط یه گوشه از بزرگ شدن شماست که به کمک خدا میگذره و تموم میشه و اون چیزی که از همه مهمتره نحوه تربیت و بار اومدن بچه هاس . از ته دل از خدا میخام به من و همه مامانا کمک کنه تا این امانت های الهی را صالح و سالم به سرمنزل مقصود برسونیم . ان شالله.

 

اینم یه عکس از 2 یا 3 ماهگیت  تو بغل بابا که دایی محمد ازت گرفته بود و تازه پیداش کردم محبت

 

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد

0.043389797210693